این روزها هم باور نکردن دارد باورشان نمی کنم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

دریافت همین آهنگ



کد ساعت فلش




دریافت کد پیغام خوش آمدگویی  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ این صفحه را به اشتراک بگذارید داغ کن - کلوب دات کام

سلام

جالبه برای حذف کردن بلاگ اقدام کردم اما با چه درخواستی رو به رو شدم

(( امکان حذف این بلاگ را ندارید.
شما در صورتی می توانید بلاگ خود را حذف کنید که با این نام کاربری بیشتر از یک بلاگ داشته باشید.
جهت حذف این بلاگ ابتدا از طریق
ایجاد بلاگ جدید  بلاگ جدیدی ایجاد کنید، سپس می توانید از طریق همین صفحه این بلاگ را حذف کنید. ))

یعنی مجبورم کرده تا دستورشم ا
جرا نکنم قادر به حذف نیست از اونجایی که

دنبال درست کردن یه وبلاگ دیگه نیستم و پاک کردن این وبلاگ با این شرایط

مقدور نیست اینجا همینطور مثه همین روزا متروک میمونه

در پناه حق باشید



نوشته شده توسط :ehsan
چهارشنبه 24 تیر 1394-12:52 ب.ظ

دوستان عزیز ، گرامیان و بزرگواران

سلام گرم و پر از حس های خوبم را نثار شما می کنم

آغاز این صفحه و صفحات با عشق ، احساس و علاقه بود

و امتداد پیدا کرد همراه با حال و احوالات آغازین

روزهایی که هیچوقت اسمشان را خاطره نخواهم گذاشت

در این ایام همراهی و همگامی آنچه گذشت

تنها گوشه ای از آنچه بود که بر من گذشت

دنیای دور و بر گویای انسان هایی بود که فقط

دو چشم برای دیدن داشتند و تظاهر به رفتاری که می کنند

و من همچنان درون آنها را نه با چشم بلکه

با یه حس خاص که نامی برایش ندارم دیدم

از این رو هیچ گله و شکایتی نخواهم کرد

چرا که خودم آلوده ی همین انسانهایم

چه روزها که گذشت و خواهد گذشت

شاید عده ای یک نفر را از اسطوره های یک داستان

انتخاب کرده اند که گفته باشد عشق یعنی نرسیدن

و من باز هم به این نظریه ی پوچ تخیلی

احترام خواهم گذاشت

واقعیت را دوست دارم واقعیتی که در آن جان

خواهم داد و آن را به اسم خودم تمام خواهم کرد

تنها جایی که شاید آن را یک جشن بدانم

و تنها روز شادیم

من همیشه به انتخاب ها احترام می گذارم

انتخابی که در ذهن چیزی دیگر نامیده نشود

چرا که در آنصورت تمثالی برای

داستان نویسی و داستان سراییست

بیش از این نمی توانم بگویم

که گفتن و نگفتن به درد نخواهد خورد

((دوستان در این صفحه به مدت یک هفته

مهمان شما هستم عذر خواهم اگر جمله یا

کلمه ای گفتم که باعث رنجشتان شد))

از این لحظه به بعد با فاتحه ای روحم را شاد کنید

دوست دار شما احسان . م

دوشنبه 94/4/15















نوشته شده توسط :ehsan
دوشنبه 15 تیر 1394-11:45 ق.ظ

منقضی شدم

به همین زودی

تاریخ میزنم اینجا را برای رفتن

عذر خواه دوستان



















نوشته شده توسط :ehsan
یکشنبه 14 تیر 1394-03:39 ق.ظ

می توان معجزه کرد

و گره های راه را باز کرد

و دل ها را گره های زیادی زد

می توان شکست داد هر چه نمی شود را

مسیر آنچه نیست که چشم می بیند

مسیر را دل طی می کند

باغچه را می توان سبز نگه داشت

و به آن درخت   اضافه کرد و

گل کاشت و به آن رسید

و گرنه هر باغچه ای بدون رسیدگی می خشکد

چه زیبا می شود باغچه ای که

با عشق و دوست داشتن بنا شده باشد















 



نوشته شده توسط :ehsan
جمعه 12 تیر 1394-12:15 ب.ظ

خنده دارترین تصویر زندگی آنجاست



که بعضی ها در رویا و خیالشان با تو همراهند



و اسم آن را گذاشته اند زندگی


















نوشته شده توسط :ehsan
یکشنبه 7 تیر 1394-06:35 ب.ظ

حرف های زیادیست


نه گوشی برای شنیدن


نه زبانی برای پاسخ گفتن


برزخ است از مرگ بدتر





















نوشته شده توسط :ehsan
چهارشنبه 3 تیر 1394-12:18 ق.ظ

سنگ اگر بخواهد


قابلت می داند


و الا فاعل جامد بی تکلمیست


که می تواند سر هم بشکند


















نوشته شده توسط :ehsan
جمعه 29 خرداد 1394-02:05 ب.ظ

 ذهنم را سوال هایی پر کرده اند که


جواب هایش در ذهن دیگریست


گاهی این جواب ها بنای ماندن


و گاهی آواری به نام رفتن


بر جای خواهد گذاشت


و بین این دو بی جوابیست


که تو را یا به ماندن سوق می دهد یا به رفتن


پس حتما روزی از همین روزها برایم


بناییست به نام یادبود در تاریخ جهان


از آنجا که ما همه عضوی از تاریخیم در رقمش


و یا آواری که هیچکس تحمل و تاب یاد آوریم را نخواهد داشت


از آنجا که نفرین شده ها به دور از تحمل تاریخند


پس سوالم را خواهم پرسید



















نوشته شده توسط :ehsan
شنبه 23 خرداد 1394-02:01 ق.ظ

و اما امروز و این روزها

در ذهنم خواهند ماند

جایی که متن هایی برای

رژه ی خداحافظی که در ذهن نمی ماند

در سرم نقش می بندند

امروزهایی که این صفحه و صفحات دیگر

پاک خواهد شد

و دیگر جایی برای خودم ندارم

من این روزها در حال آماده کردن قفسی

برای خودم هستم

خودم قفس خودم می شوم

بی صدا، لال ، کر ، کور

از تو برای من یک چیز خواهد ماند

تو هیچ وقت دنیای مرا نخواستی هیچ وقت

می روم همانگونه که خودت می خواهی

که ماندنم باعث خیانت نشود

















نوشته شده توسط :ehsan
پنجشنبه 21 خرداد 1394-04:16 ب.ظ

صحبت از رفتن که می شود


با زمین و زمان غریب می شوم


حتی این زمین پست را هم دگر جای خود نمی دانم


وقتی حرف ها به هم پیوند می خورند و غربت سلام می کند


می دانی که نزدیک و دور یکیست


ما قصه ایم کنار هم


واقعیت این است فقط داریم روزهایی می سازیم


که فقط خودمان را سرگرم کنیم


دریغ از قدمی برای فعلی


غریب که می شوم خودم را هم نمی دانم و نمی فهمم


انگار سالیانیست که پیر شده ام


راهی برای فرار نیست


بهتر از این نمی شود هم اینجا برایم معنا پیدا می کند


فقط می دانم این روزها پلک هایم بالا و پایین می شود


و مردمک ها می چرخد


می خواهم بگویم مجسمه ای بیش نستم


و این روزها باید برای رفتن آماده شد


باید نفس را برید


می دانم هیچ نبوده ام و نخواهم بود



















نوشته شده توسط :ehsan
پنجشنبه 21 خرداد 1394-12:10 ب.ظ

مثل اینکه


دیروزها ، امروزها ، فرداها


این روزها با هم هیچ فرقی نکرده اند و ندارند


شاید همین روزها همه ی خودم را در همه جا حذف کنم


حتی از زندگیم


مجازی و واقعی چه فرقی می کند


کاری می کنم که آسمان هم از وجودم خبر دار نباشد


برای همیشه یک تصمیم خواهم گرفت


دیر یا زود ... دیر یا زود ... دیر یا زود.........................

















نوشته شده توسط :ehsan
چهارشنبه 20 خرداد 1394-08:31 ب.ظ

می بافیم


تار را تو بزن


صدا از من


آنقدر عاشقانه بزن


که محو سر انگشت وجودت بمانم


این وسط پودش می ماند


که اگر آن را من نزنم


اسم خودم را مرد نخواهم گذاشت





















نوشته شده توسط :ehsan
دوشنبه 18 خرداد 1394-01:37 ق.ظ

آزادی آنجا معنا پیدا می کند



که ما پرنده های دلمان را



به هوای هم آزاد کنیم



















نوشته شده توسط :ehsan
جمعه 15 خرداد 1394-07:29 ب.ظ

اوست نشسته در نظر


من به کجا نظر کنم!؟


اوست گرفته شهر دل


من به کجا سفر برم...
















نوشته شده توسط :ehsan
جمعه 15 خرداد 1394-01:26 ق.ظ

روزها منتظر قاصدک ها می مانم


اما گاهی دیر


گاهی دیر


گاهی دیر


گاهی دیر


گاهی دیر،


از گاهی زود خبری نیست


شاید ناف مرا برای گاهی دیر بریده اند


















نوشته شده توسط :ehsan
پنجشنبه 14 خرداد 1394-01:47 ب.ظ







  • تعداد صفحات :69
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic